𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟐
هوای خنک شب سئول، سوزش سیلی نزده پدرش رو کمی تسکین می داد اما تحقیر و بی احترامی اون مثل زخمی عمیق روحش رو آزار میداد.
وقتی به دروازه آهنی عمارت رسید نگهبانا اونو متوقف کردن.
●اجازه ورود ندارید خانم
جویونگ با ناباوری پرسید..
جویونگ:چی میگی؟ من دختر لی سونگجون هستم!
یکی از نگهبانا سرشو پایین انداخت و با تاسف گفت..
○آقای لی دستور داده که شما دیگه حق ورود به اینجا رو ندارید ایشون گفتن که شما دیگه دخترشون نیستید
برای لحظه ای احساس کرد دنیا دور سرش میچرخه، پدرش واقعا اونو طرد کرده بود.
جایی برای رفتن نداشت نه خونه، نه پول، نه خانواده، فقط تنهایی مطلق
سرمای شب تو استخونهاش میپیچید،
جویونگ بی هدف تو خیابونها قدم میزد بدون اینکه بفهمه به کجا میره،تو تموم زندگیش تنها چیزی که یادگرفته اینه که چطور قوی باشه و چطوری بجنگه...
اما حالا این قدرت هیچ کمکی بهش نمی کرد.
تو تاریکی و ناامیدی تنها یه چهره تو ذهنش نقش بست، تهیونگ، مردی که تو لحظه بحرانی ازش حمایت کرده بود
پاهاش اون رو ناخودآگاه به سمت باشگاه بوکس کشوندن،نور کمی هنوز از داخل به بیرون می تابید
با تردید وارد شد باشگاه تقریبا خالی بود فقط تهیونگ نشسته بود پشت پیشخوان و مشغول تمیز کردن یک جفت دستکش بوکس بود
با دیدن جویونگ سرشو بلند کرد..
نگاهش نه تعجب بود و نه قضاوت فقط کنجکاوی
تهیونگ:فکر کردم دیگه رفتی
صداش رو صاف کرد و گفت..
جویونگ:پدرم من رو راه نداد بیرونم کرده.
تهیونگ دست از کار کشید و گفت..
تهیونگ:میدونستم این اتفاق می افته لی مردی نیست که به کسی که سرپیچی کرده باشه آسون بگیره.
جویونگ احساس ضعف میکرد..برای اولین بار تو زندگیش نمی دونست چیکار بکنه.
جویونگ: من..من جایی ندارم برم پولی هم ندارم.
تهیونگ به آرومی نفس عمیقی کشید و گفت..
تهیونگ:اینجا یه جایی برای موندن هست، یه اتاق کوچیک طبقه بالا هست که میتونی ازش استفاده کنی.
جویونگ با ناباوری بهش نگاه کرد..
جویونگ:چرا این کارو میکنی؟
تهیونگ :چون دیدم که چه جوری جنگیدی...
چون تو با بقیه فرق داری و چون...هر کسی لیاقت یه شانس دیگه رو داره...
جویونگ با ترکیبی از غرور و ناامیدی پیشنهاد تهیونگ رو قبول کرد.
تهیونگ جویونگ رو به اتاق ا.ت برد..و با صدایی آروم گفت..
تهیونگ: اینجا مالِ ا.ت بود
نگاهش تو فضا چرخید..انگار داشت خاطراتی دور رو مرور میکرد.
تهیونگ: مثل تو بود،جایی نداشت بره منم بهش جا دادم..درست همین جا.
جویونگ متوجه شد که تهیونگ با گفتن این حرف ها نه فقط درباره ا.ت بلکه درباره خودش هم حرف میزد. فضایی از درد پنهونش تو کلماتش موج میزد..حس میکرد که تهیونگ پشت اون چهره خونسرد و مرموز رازی رو پنهون کرده.
......
شبها بعد از تمرینات سخت و نفس گیر جویونگ، اونها کنار رینگ بوکس مینشستن.
جویونگ میدونست که تهیونگ دردی داره که به راحتی آشکار نمیشه.
یه شب وقتی سکوت بینشون سنگین شد جویونگ جرعت کرد و پرسید..
جویونگ: ا.ت کجاست؟ هنوز هم اینجاست؟
از من به شما نصیحت ویسگون رو به روز رسانی نکنید
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟐
هوای خنک شب سئول، سوزش سیلی نزده پدرش رو کمی تسکین می داد اما تحقیر و بی احترامی اون مثل زخمی عمیق روحش رو آزار میداد.
وقتی به دروازه آهنی عمارت رسید نگهبانا اونو متوقف کردن.
●اجازه ورود ندارید خانم
جویونگ با ناباوری پرسید..
جویونگ:چی میگی؟ من دختر لی سونگجون هستم!
یکی از نگهبانا سرشو پایین انداخت و با تاسف گفت..
○آقای لی دستور داده که شما دیگه حق ورود به اینجا رو ندارید ایشون گفتن که شما دیگه دخترشون نیستید
برای لحظه ای احساس کرد دنیا دور سرش میچرخه، پدرش واقعا اونو طرد کرده بود.
جایی برای رفتن نداشت نه خونه، نه پول، نه خانواده، فقط تنهایی مطلق
سرمای شب تو استخونهاش میپیچید،
جویونگ بی هدف تو خیابونها قدم میزد بدون اینکه بفهمه به کجا میره،تو تموم زندگیش تنها چیزی که یادگرفته اینه که چطور قوی باشه و چطوری بجنگه...
اما حالا این قدرت هیچ کمکی بهش نمی کرد.
تو تاریکی و ناامیدی تنها یه چهره تو ذهنش نقش بست، تهیونگ، مردی که تو لحظه بحرانی ازش حمایت کرده بود
پاهاش اون رو ناخودآگاه به سمت باشگاه بوکس کشوندن،نور کمی هنوز از داخل به بیرون می تابید
با تردید وارد شد باشگاه تقریبا خالی بود فقط تهیونگ نشسته بود پشت پیشخوان و مشغول تمیز کردن یک جفت دستکش بوکس بود
با دیدن جویونگ سرشو بلند کرد..
نگاهش نه تعجب بود و نه قضاوت فقط کنجکاوی
تهیونگ:فکر کردم دیگه رفتی
صداش رو صاف کرد و گفت..
جویونگ:پدرم من رو راه نداد بیرونم کرده.
تهیونگ دست از کار کشید و گفت..
تهیونگ:میدونستم این اتفاق می افته لی مردی نیست که به کسی که سرپیچی کرده باشه آسون بگیره.
جویونگ احساس ضعف میکرد..برای اولین بار تو زندگیش نمی دونست چیکار بکنه.
جویونگ: من..من جایی ندارم برم پولی هم ندارم.
تهیونگ به آرومی نفس عمیقی کشید و گفت..
تهیونگ:اینجا یه جایی برای موندن هست، یه اتاق کوچیک طبقه بالا هست که میتونی ازش استفاده کنی.
جویونگ با ناباوری بهش نگاه کرد..
جویونگ:چرا این کارو میکنی؟
تهیونگ :چون دیدم که چه جوری جنگیدی...
چون تو با بقیه فرق داری و چون...هر کسی لیاقت یه شانس دیگه رو داره...
جویونگ با ترکیبی از غرور و ناامیدی پیشنهاد تهیونگ رو قبول کرد.
تهیونگ جویونگ رو به اتاق ا.ت برد..و با صدایی آروم گفت..
تهیونگ: اینجا مالِ ا.ت بود
نگاهش تو فضا چرخید..انگار داشت خاطراتی دور رو مرور میکرد.
تهیونگ: مثل تو بود،جایی نداشت بره منم بهش جا دادم..درست همین جا.
جویونگ متوجه شد که تهیونگ با گفتن این حرف ها نه فقط درباره ا.ت بلکه درباره خودش هم حرف میزد. فضایی از درد پنهونش تو کلماتش موج میزد..حس میکرد که تهیونگ پشت اون چهره خونسرد و مرموز رازی رو پنهون کرده.
......
شبها بعد از تمرینات سخت و نفس گیر جویونگ، اونها کنار رینگ بوکس مینشستن.
جویونگ میدونست که تهیونگ دردی داره که به راحتی آشکار نمیشه.
یه شب وقتی سکوت بینشون سنگین شد جویونگ جرعت کرد و پرسید..
جویونگ: ا.ت کجاست؟ هنوز هم اینجاست؟
از من به شما نصیحت ویسگون رو به روز رسانی نکنید
- ۱۰۶.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط