{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 6

part 6

سرینا : پیاممممممم

جیمین : چی داری میگی چه پیامی

سرینا : داشتم براش توضیح میدادم که یه پیامک برای گوشیم اومد نفس عمیقی کشیدم و گوش رو برداشتم یه شماره ناشناس بود که نوشته بود ( دنباله لیانا نگرد این آخرین هشدارمه

ترسیده بودم نمی‌خواستم جیمین ناراحت بشه با صدای ارزون گفتم

سرینا : این پیام از یه شماره ناشناس اومده ..‌‌.. یعنی واقعا دشمن داریم

جیمین : همین که تهدید کرده یعنی جدیه .‌.. باید مواظب باشیم

سرینا : باید لیانا رو پیدا کنم

جیمین : ولی اول باید بفهمیم کی داره بهمون فشار میاره

سرینا : منم فقط لیانا رو سالم می‌خوام همین

جیمین : قول میدم آسیبی بهش وارد نشه

جیمین ماشین رو روشن کرد و با سرعت از خیابون خلوط حرکت کرد

سرینا : کجا میری

جیمین : به عمارت من تا بتونین لیانا رو پیدا کنیم

سرینا : آها پس منم به مامانم خبر میدم

( ویو عمارت )

از ماشین پیاده شدم که جیمین هم پیاده شد

داخل عمارت حرکت کردیم سکوت خاصی داشت به داخل عمارت رسیدیم که از پله ها بالا رفتیم که به اتاق جیمین رسیدیم داخل اتاق شدم همه جا سیاه سفید بود
جیمین کتش رو. رو تخت انداخت و پشت میز نشست

جیمین : شماره ناشناس و داری هنوز

سرینا : آره عکسشو گرفتم

جیمین : خوبه بده من گوشیتو

جیمین گوشیم رو ازم گرفت و چند ساعتی داشت ور میرفت که با عصبانیت بدی زد رو میز


سرینا : چی شده

جیمین : این حروم زاده

سرینا : می

جیمین : آقای پارک

سرینا : مگه کی هست

جیمین : بد ترین دشمنم

سرینا : تو مگه چه کاره هستی.مه بدترین دشمن داری

جیمین : من یه مافیام اونم مخفی بهتره تو هم به کسی نگی


سرینا : واقعا

جیمین آره

سرینا : الان لیانا رو پیدا کردی

جیمین : پیشه این حروم زاده هست

سرینا : خوب کجاست ترو خدا من فقط آبجیمو می‌خوام لطفاً هرکاری بگی انجام میدم. ( گریه )

سرینا : جیمین هرکاری میتونی بکن من فقط آبجیمو سالم میخوام

جیمین از پشته میز بلند شد و اومد پیشم و روم خیمه زد

جیمین : من هر کاری بتونم برات انجام میدم قول میدم آبجیتو سالم به دستت برسونم فقط یه چیزی

سرینا : چی

جیمین : می‌خوام مال من باشی

سرینا : من

جیمین : آره می‌خوام مال من باشی


جیمین لبش رو رو لبم قرار. داد زیاد دوست نداشتم ولی ازش خوشم میاد
دیدگاه ها (۱)

part 7 ویو سرینا روی تخت خوابیده بودم چشم هام بسته بود ولی ...

part 8سرینا : چی داری میگی آقای لی از بچگیم بابای من بوده تا...

part 5رفتم حمام که ........چند دقیقه ای داخل حمام اومدم بیرو...

Part 4 لیانا : جیغغغغسرینا که هنوز خواب آلود بود از جاش پرید...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

🦢 پارت هجدهم | خط قرمزصبح، لیانا وقتی وارد آشپزخانه شد، جنگک...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط