تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و بعد حوله ای دور کمرم پیچیدم و رفتم پایین و صبحانمو خوردم که زنگ در به صدا درومد ، درو باز کردم و با یونا روبرو شدم
ویو یونا
در باز شدو سرمو از زمین بلند کردم
+سلا...
هیون ، با بالاتنه ی برهنه و یه حوله دور کمرششش، چرا باید این صحنه رو میدیدممم؟
_ چرا چشماتو میبندی ؟ مگه ندیدیم؟
+ ایشش، به هیونین بگو اومدم دنبالش
_هیونین هنوز خوابه ، بیا تو فعلا تا بیدار شه
+ مگه شب ساعت چند خوابوندیش ؟
_ نمیدونم، ۱ یا ۲ فکر کنم
+ بچمو تا ساعت ۲ نصفه شب نخوابوندییی؟
_ اولن بچه ی منم هست ، دومن ، خودش نخوابید همش حرف میزد ، این یه بر حرف زدناش به یجی رفته
+ داشتی صبحانه میخوردی ؟ برو بخور من میرم بیدارش میکنم
_ نه ، نمیخواد ، خوابش میاد پسرم بزار بخوابه، قهوه میخوری
+اره...
برای خودم و خودش قهوه درست کرد و اومد نشست کنارم رو کاناپه
+ چرا اینقدر نزدیک به من نشستی ؟
_اخه...دلم برات تنگ شده
+چی؟ دلت برام تنگ شده؟
_ اره ، و مسلماً میدونی الان میخوام چیکار کنم نه ؟
محلت حرف زدن بهم نداد و دستشو پشت گردنم گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد، یه طوری میبوسید که انگار سالها تشنشونه ، روی کاناپه درازم کردو روم خیمه زد و با ولع بوسید و همزمان دستش رو روی بدنم میکشید
÷بابا، مامانمو خوردی
با صدای هیونین لب هاشو از لبهام جدا کردو بهش خیره شد
_ چرا اومدی پایین ؟
÷ نمیومدم میخواستی مامانمو بخوری؟
_اره میخواستم بخورم
+پسرم ، صبحت بخیر
هیونین به سمتومون اومد و مچ هیونو گرفت
÷از روی مامانم بلند شو، همین الان!
هیون خنده ای کرد
_ میبینم مثل خودم غیرتی هستی ، اما مادرت مال منه ، اینو که میدونی نه ؟
÷ مامان ببین بابارو
+هیون ، بلند شو بچه که نیستی
_ درسته بچه نیستم ، اما نمیدونم چرا تو کاری میکنی که بخوام پسرت باشم
دستمو روی سینه های لختش گذشتم و از خودم فاصلش دادم و بلند شدم و هیونین رو توی بغل گرفتم
+دیشب خوب خوابیدی ؟
÷ اره ، بابایی تا صبح منو تو بغلش گرفت ، مثل تو
_ اما من راحت نخوابیدم کوچولو ، مامانت چطوری تحمل میکنه اینقدر با پا بزنی تو شکمش ها ؟
+گفتم اذیت میشی گوش ندادی
_ نه بابا شوخی میکنم، من که به پا زدن توی شکمم عادت دارم، مامانتم همینطوری بود پسرم ، اینقدر وول میخورد نصفه شب میدیدی از تخت انداختت بیرون
+ هیون...
_باشه ، باشه
+ خب بریم مامان ؟
÷ بریم ، خداحافظ بابایی ، یه شب دیگه میام پیشت
_ باشه ، مراقب مامانتم باش ، باشه ؟
÷باشه
از هیون خداحافظی کردیم و رفتیم خونه....
از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و بعد حوله ای دور کمرم پیچیدم و رفتم پایین و صبحانمو خوردم که زنگ در به صدا درومد ، درو باز کردم و با یونا روبرو شدم
ویو یونا
در باز شدو سرمو از زمین بلند کردم
+سلا...
هیون ، با بالاتنه ی برهنه و یه حوله دور کمرششش، چرا باید این صحنه رو میدیدممم؟
_ چرا چشماتو میبندی ؟ مگه ندیدیم؟
+ ایشش، به هیونین بگو اومدم دنبالش
_هیونین هنوز خوابه ، بیا تو فعلا تا بیدار شه
+ مگه شب ساعت چند خوابوندیش ؟
_ نمیدونم، ۱ یا ۲ فکر کنم
+ بچمو تا ساعت ۲ نصفه شب نخوابوندییی؟
_ اولن بچه ی منم هست ، دومن ، خودش نخوابید همش حرف میزد ، این یه بر حرف زدناش به یجی رفته
+ داشتی صبحانه میخوردی ؟ برو بخور من میرم بیدارش میکنم
_ نه ، نمیخواد ، خوابش میاد پسرم بزار بخوابه، قهوه میخوری
+اره...
برای خودم و خودش قهوه درست کرد و اومد نشست کنارم رو کاناپه
+ چرا اینقدر نزدیک به من نشستی ؟
_اخه...دلم برات تنگ شده
+چی؟ دلت برام تنگ شده؟
_ اره ، و مسلماً میدونی الان میخوام چیکار کنم نه ؟
محلت حرف زدن بهم نداد و دستشو پشت گردنم گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد، یه طوری میبوسید که انگار سالها تشنشونه ، روی کاناپه درازم کردو روم خیمه زد و با ولع بوسید و همزمان دستش رو روی بدنم میکشید
÷بابا، مامانمو خوردی
با صدای هیونین لب هاشو از لبهام جدا کردو بهش خیره شد
_ چرا اومدی پایین ؟
÷ نمیومدم میخواستی مامانمو بخوری؟
_اره میخواستم بخورم
+پسرم ، صبحت بخیر
هیونین به سمتومون اومد و مچ هیونو گرفت
÷از روی مامانم بلند شو، همین الان!
هیون خنده ای کرد
_ میبینم مثل خودم غیرتی هستی ، اما مادرت مال منه ، اینو که میدونی نه ؟
÷ مامان ببین بابارو
+هیون ، بلند شو بچه که نیستی
_ درسته بچه نیستم ، اما نمیدونم چرا تو کاری میکنی که بخوام پسرت باشم
دستمو روی سینه های لختش گذشتم و از خودم فاصلش دادم و بلند شدم و هیونین رو توی بغل گرفتم
+دیشب خوب خوابیدی ؟
÷ اره ، بابایی تا صبح منو تو بغلش گرفت ، مثل تو
_ اما من راحت نخوابیدم کوچولو ، مامانت چطوری تحمل میکنه اینقدر با پا بزنی تو شکمش ها ؟
+گفتم اذیت میشی گوش ندادی
_ نه بابا شوخی میکنم، من که به پا زدن توی شکمم عادت دارم، مامانتم همینطوری بود پسرم ، اینقدر وول میخورد نصفه شب میدیدی از تخت انداختت بیرون
+ هیون...
_باشه ، باشه
+ خب بریم مامان ؟
÷ بریم ، خداحافظ بابایی ، یه شب دیگه میام پیشت
_ باشه ، مراقب مامانتم باش ، باشه ؟
÷باشه
از هیون خداحافظی کردیم و رفتیم خونه....
- ۱۳.۴k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط