My professor
My professor
Chapter:2
Part:105
چند ثانیه با سکوت و فقط صدای باد گذشت
صدای نفس های بریده ی جیمین از پشت تلفن میومد
جیمین:اگه...اگه اتفاقی برام افتاد...یه خواهشی ازتون دارم!
تهیونگ:درست حرف بزن
جیمین با صدای لرزونی لب زد:
جیمین: میدونم شاید حق نداشته باشم..ولی ازتون میخوام اگر نبودم مواظب لیانا باشید.
تهیونگ برای چند لحظه جوابی نداد
تهیونگ:چرا داری این حرفو میزنی؟!
جیمین جوابی نداد
داد زد:
تهیونگ:گفتم چرا داری این حرفا رو میزنی؟؟؟؟
جیمین:لیانا...بیشتر از چیزی که فکر کنید به یه نفر احتیاج داره تا مراقبش باشه.
صدای گریش دوباره بلند شد
جیمین: رئیس مواظب خواهر کوچولوم باش...نه ازون مراقبت هایی که فقط وقتی حالش خوبه یادش میوفتی؛وقتی شب ها دلش گرفت...وقتی سکوت میکرد.... کنارش بمون
هق هق کرد و دوباره ادامه داد:
جیمین:اگر یه روز دلتنگم شد...نزار فکر کنه تنهاست... براش آبنبات چوبی و شیرینی نارگیلی بخر...حداقل تا وقتی که بزرگ میشه باهاش مهربون باش...فقط...قول بده بعد از من نزاری دنیا باهاش نامهربون باشه
با صدایی که بیشتر از اعصبانیت توشون ترس بود گفت:
تهیونگ:میام پیشت
جیمین:فقط بهم قول بدید که خواهرم تنها نمیمونه
بعد از چند ثانیه
با صدای آروم و خسته ای گفت:
جیمین:قول میدید؟
تهیونگ چشم هاشو بست و دستش رو روی پیشونیش گذاشتم.
تهیونگ:اره...قول میدم
صدای نفس ارزون پسر از اون طرف خط شنیده شد
جیمین:ممنونم رئیس...
تهیونگ:باز کتک خوردی جو مرگ گرفتدت؟
چند ثانیه گذشت و جوابی نیومد.
تهیونگ:جیمین؟
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌀
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:105
چند ثانیه با سکوت و فقط صدای باد گذشت
صدای نفس های بریده ی جیمین از پشت تلفن میومد
جیمین:اگه...اگه اتفاقی برام افتاد...یه خواهشی ازتون دارم!
تهیونگ:درست حرف بزن
جیمین با صدای لرزونی لب زد:
جیمین: میدونم شاید حق نداشته باشم..ولی ازتون میخوام اگر نبودم مواظب لیانا باشید.
تهیونگ برای چند لحظه جوابی نداد
تهیونگ:چرا داری این حرفو میزنی؟!
جیمین جوابی نداد
داد زد:
تهیونگ:گفتم چرا داری این حرفا رو میزنی؟؟؟؟
جیمین:لیانا...بیشتر از چیزی که فکر کنید به یه نفر احتیاج داره تا مراقبش باشه.
صدای گریش دوباره بلند شد
جیمین: رئیس مواظب خواهر کوچولوم باش...نه ازون مراقبت هایی که فقط وقتی حالش خوبه یادش میوفتی؛وقتی شب ها دلش گرفت...وقتی سکوت میکرد.... کنارش بمون
هق هق کرد و دوباره ادامه داد:
جیمین:اگر یه روز دلتنگم شد...نزار فکر کنه تنهاست... براش آبنبات چوبی و شیرینی نارگیلی بخر...حداقل تا وقتی که بزرگ میشه باهاش مهربون باش...فقط...قول بده بعد از من نزاری دنیا باهاش نامهربون باشه
با صدایی که بیشتر از اعصبانیت توشون ترس بود گفت:
تهیونگ:میام پیشت
جیمین:فقط بهم قول بدید که خواهرم تنها نمیمونه
بعد از چند ثانیه
با صدای آروم و خسته ای گفت:
جیمین:قول میدید؟
تهیونگ چشم هاشو بست و دستش رو روی پیشونیش گذاشتم.
تهیونگ:اره...قول میدم
صدای نفس ارزون پسر از اون طرف خط شنیده شد
جیمین:ممنونم رئیس...
تهیونگ:باز کتک خوردی جو مرگ گرفتدت؟
چند ثانیه گذشت و جوابی نیومد.
تهیونگ:جیمین؟
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌀
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۴k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط